چه شباهت به دور از انتظاری دارند آمدن و رفتن آدم‌ها؛
چیزهایی با خودشان می‌آورند و چیزهایی با خودشان می‌برند تا بعد از آن آمدن، آدم دیگری شوی و بعد از آن رفتن هم.

نظرات 2 + ارسال نظر
تیلوتیلو چهارشنبه 22 شهریور 1402 ساعت 13:37 https://meslehichkass.blogsky.com/

چه درد قابل لمسی داشت این دو خط
انگار قلبم تیر کشید و درکش کردم

دقیقا حس قشنگ و دردناکی داره

جواد پنج‌شنبه 2 شهریور 1402 ساعت 00:50

گفتم ببخشین میشه من مرد قصه شما باشم؟
گفت یعنی چی؟
گفتم نگا کن بعضیا میخان زن قصه من باشن، میشه من مرد قصه شما باشم؟
گفت نویسنده ای؟ گفتم نه بابا، دیوونه ام. گفت خوبه که دیوونه ای !
نشست یه قصه نوشت که توش یه دیوونه خواب میبینه یه نفر بغلش میکنه، جوری که دیوونه فکر می‌کنه انگار دوستش داره.
بعد از خواب می پره و می‌بینه برف اومده و تموم کوچه سفیده و رد پاش رفته و ناپدید شده توی پیچ.
گفتم این قصه منه؟ گفت نه، این قصه مردیه که بغلش کردم.گفتم چرا رفت؟
گفت مردا همینجورین عین زن ها. فقط دیوونه ها خوبن.
گفتم پس بغلم کن، خندید. گفت تو که دیوونه نیستی، تو فقط داری خواب میبینی.
گفتم نویسنده ای؟ گفت نه ، فقط غمگینم.

از خواب پریدم دیدم جای رژ لب مونده رو گردنم. تو آینه یه مردی خوابش برده بود. گفتم چه خوابی میبینی؟
گفت دنیا سه روزه ، روزی که یه نهنگ جوونی و پادشاه دریایی، روزی که یه نهنگ میونسالی و میفهمی دریا به اون بزرگی نیست که به نظر میاد، روزی که یه نهنگ پیری و تو ساحل میپوسی از بس واسه همه چی دیر شده.

بعد از آیینه اومد بیرون، لباس پوشید، از پنجره پرید پایین، رفت تو کوچه برف میومد، رد پاهاش توی پیچ کوچه گم شد.
از خواب پریدم و یادم اومد کسی توی زندگیم نیست که نگران باشم ترکم کنه.
خندم گرفت ، چه آرامش محزونی. بلند گفتم ببخشید میشه مرد قصه تو باشم؟
کسی جواب نداد.
مث همیشه چشمامو بستم و وانمود کردم دارم خواب میبینم.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.