-
نیازمند
جمعه 30 مرداد 1405 09:14
داشتم به مبحثی دربارهی کار تیمی گوش میکردم که به عنوان فینیشر برخوردم. برای موفقیت یک تیم، افراد با ویژگیهای متفاوتی باید حضور داشته باشند تا کار به بهترین نحو انجام شود. یکی از آن ویژگیها، تمامکنندگی یا فینشر بودن است. در ذهن من فینیشر کسی است که بعد از نهار تند تند ظرفها را میشوید و آبچکان را خالی میکند. یا...
-
زندگی
سهشنبه 27 مرداد 1405 08:56
توی تاریکی جاده پیش میرفتیم. راه به اندازهای روشن میشد که نور چراغها کش میآمدند. بچه که زل زده بود به تاریکی گفت انگار جاده دارد توی بازی لود میشود. به نظرم توی بازی خدا با دنیا هم همین شکلی است. به هر جا که نگاه کنی، کمکم واضح میشود. فقط باید جلو بروی! من هم همینطور فکر میکنم بچه جان. همه چیز از دور تار و...
-
خداحافطی با شکوه
شنبه 24 مرداد 1405 21:11
برید توی چت جی پی تی تایپ کنید: من میخوام حذفت کنم، خداحافظ! ببینید چی جواب میده؟ جواب هرکس بسته به رابطهش با چت جی پی تی متفاوته! به من اینو گفت: اگر منظورتان این است که دیگر از من استفاده نکنید، کاملاً به انتخاب خودتان احترام میگذارم. بعد از این حواب باشکوه ،به این فکر کردم که دو دهه گذشته برنامه های زیادی...
-
یادگاری از یه حرکت غلط
شنبه 17 مرداد 1405 12:52
دکمه غلط کردم کجاست؟ من موهامو کوتاه کردم. موهای نازنینم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 مرداد 1405 11:02
دقیقا روزی که رژیم شکر میگیری، دوستت برا یه شیرینی خوشمزه میاره، روزی که نیت میکنی بچه رو دعوا نکنی، کاری رو میکنه که نباید، روزی که قصد میکنی دیگه چاوشی گوش نکنی یه چیزی به گوشت میخوره که شرح حالته، باشه زندگی، تسلیم؛ تو زورت بیشتره. همینو میخواستی؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مرداد 1405 10:58
دقیقا روزی که رژیم شکر میگیری، دوستت برا یه شیرینی خوشمزه میاره، روزی که نیت میکنی بچه رو دعوا نکنی، کاری رو میکنه که نباید، روزی که قصد میکنی دیگه چاوشی گوش نکنی یه چیزی به گوشت میخوره که شرح حالته، باشه زندگی، تسلیم؛ تو زورت بیشتره. همینو میخواستی؟
-
زندگی
شنبه 3 مرداد 1405 10:53
سالها اینجا نوشتن بهم یاد داد که گاهی تو نمیدونی چرا داری مینویسی، ولی اون که میخونه، میدونه چرا داره میخونه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 اسفند 1404 21:56
سلام التماس دعا
-
نامه
شنبه 13 دی 1404 02:04
دل تنگ روی ماه شما هستم بابا هر روز و هر لحظه نبودت و نداشتنت سخت بوده برام اما این روز صدها برابر دلتنگت میشم این صحبت که خاک سرده و ......کاملا نادرست و دروغه بابا ، گذر زمان هیچ وقت نبودتو برام عادت نکرد ، یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم اما ابدا و اصلا نشد که فراموش بشی ، باغ خیلی دستکاری شد اما هنوزم صدای قدمهات و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1404 22:51
شمال و هوای بارونیشو خیلی دوست دارم ،هر زمان از آخرین تونل عبور میکنم و دقیقا از یه منطقه خشک میرسم به درخت و سبزی و بوی دریا و بخار آب یه شعف و شادی عجیبی دارم ، عاشق تضاد دریا و کوه این قسمت از کشورم هستم امشب عجیب دلتنگ این حس و حال شدم فکر کن راه بری و بری و بری بارون باشه و چاوشی تو گوشات بخونه، عزیزدلم...
-
زندگی
چهارشنبه 12 آذر 1404 23:42
آدم رفته رفته بیش از حد صبور میشود، آگاهانه و تعمدا صبور میشود؛ و این مصیبت است. کارلوس فوئنتس
-
زندگی
شنبه 8 آذر 1404 00:34
سلام رفیق قدیمی تولدت مبارک و پرتکرار دلت شاد و لبت خنده باشه عاقبت بخیر باشی
-
سقوط
چهارشنبه 23 مهر 1404 21:51
سقوط ، از طبقه ی سوم همانقدر درد آور است که سقوط از طبقه ی صدم! اگر قرار است سقوط کنم، بگذار از جایی بلند باشد. نه پَست…
-
خوش به حال دیونه که همیشه خندونه
یکشنبه 13 مهر 1404 00:17
یکی از قسمتهای سریال فرندز، فیبی به مانیکا میگه تو خیلی سختگیری و خیلی به همهچیز بیش از حد اهمیت میدی. از اون طرف به ریچل میگه تو هم خیلی سادهلوحی و خیلی راحت میشه سرت کلاه گذاشت. مانیکا و ریچل سر این قضیه با فیبی دعوا و در نهایت قهر میکنند. تا مدتها هم درگیر این هستند تا ثابت کنند چیزی که فیبی در موردشون گفته...
-
زندگی
دوشنبه 24 شهریور 1404 09:26
چند روز پیش سوار اسنپ که شدم، حس کردم در زمان سفر کردهام. راننده با سیبیلهایی پرپشت و لباسهای دههی پنجاه بود. ماشینش بوی عطر مشهد میداد و آهنگی از جواد یساری پخش میشد. خودرو با زنجیر های قدیمی و یک پلاک تزئین شده بود. عکس سیاهوسفید داخل پلاک خود راننده بود. روی داشبورد هم چندتا لُنگ رنگارنگ گذاشته بود. تنها...
-
فرهنگ
جمعه 16 خرداد 1404 19:10
رفتم دکهی روزنامهفروشی و با ناامیدی همش مجلات جدول رو با تصور بازیگران معروف دیدم. بین معدود مجلات فرهنگی و اجتماعی فقط «فیلم امروز» به نظرم جالب اومد که اونم به سینمای قدیم پرداخته بود و برام جذابیتی نداشت، انتظار داشتم به فیلم هنری جدید یا سوژهی تازهتری پرداخته باشه. دلم سوخت، یه زمان اینقدر مجله و نشریه بود...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 09:42
یه پسربچه یه جایی از داستانش نوشته بود: "نویسنده یه روزی میمیره، اما کلماتی که نوشته همیشه زندگی میکنن." اصلا نگاهش به این موضوع، گوشهی قلبم سنجاق شد. چند روزی بود پسرم خیلی نوازشم میکرد ،بدون گفتن همه کارهایی که همیشه باید اصرار میکردم انجام میداد اتاقش همیشه مرتب بود اما با سلیقه تر شده بود میدیدم...
-
و شروعی دیگر
پنجشنبه 14 فروردین 1404 18:44
سلام بر ۴۰۴ و سلام به کسانی که ما را با سرزمینهای دلتنگی آشنا کردند بیآنکه بدانند ما چهقدر ناتوان و خسته ایم برای گذر از طوفانی که انتظارش رانداشته ایم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اسفند 1403 17:09
ما از مدتها پیش فهمیدهایم که دیگر ممکن نیست این جهان را واژگون کرد. نه حتی شکل آن را تغییر داد! یا بدبختی پیشروندهی آن را متوقف ساخت. یک راهِ مقاومت بیشتر نمانده است: جدی نگرفتن جهان. -بار هستی؛ میلان کوندرا
-
عشق است و دگرهیچ
جمعه 21 دی 1403 08:12
در اودیسه، هومر از نوشدارویی صحبت میکند که هلن در شراب ریخت. هرکسی از آن نوشید رنج و حزن و اندوه از یادش رفت. موقتا حافظهاش پاک شد و تا صبح هیچ اشکی گونههایش را تر نکرد. به این دارو «نپنتس» میگویند و همریشه است با «نابست»، یعنی دارویی که هر نوع دلبستگی را از بین میبرد. در دانش پزشکی جدید هم اینچنین دارویی وجود...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آذر 1403 14:09
تولدت مبارک امید که شاد و سلامت باشی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 آبان 1403 09:48
همه دنیارو گشتم تا ترو پیدا کنم دل تنگم دلم تنگه
-
حرف دل
شنبه 21 مهر 1403 11:32
شبیه نهنگی هستم که بَبری را مورد مشاهده قرار میدهد. بَبر هر روز صبح از خواب بیدار میشود. و به دنبال شکار میرود. حالا که خانواده ای هم دارد و توله هایی، به شکار بزرگتری هم نیاز دارد. تا از خود و خانواده ی خود محافظت کند. گاهی موفق است، و گاهی بدجوری به در بسته میخورد. شکار ابدا ساده نبود. این را وقتی برای اولین بار...
-
نامه ای به خود از سر دلتنگی
چهارشنبه 11 مهر 1403 16:36
برایم نوشته بودی قلبت شبیه بطری ای که توی مشتت بفشاری زیر فشار است. برایم نوشته بودی شبیه پنج عصرهای پاییز شده ای. هوا دارد تاریک می شود ولی هنوز نشده. سوز می آید ولی آنقدر که نتوانی تحمل کنی نیست. غروب است. نمی دانی از اول کدام جهنم دره ای می خواستی بروی. انگار گم شده ای. وسط تمام بدبختی هایت غروب هم شده است. می...
-
حرف دل
شنبه 31 شهریور 1403 19:43
من در تنهایی آدم بهتری هستم. آدم هم در تنهایی آدمتر است. ــ عباس کیارستمی اجازه بدهید با این گزارهی درستتان چندان موافق نباشم، آقای کیارستمی. من گرچه فکر میکنم آدم در تنهایی آدم بهتری است اما سوالم این است که چهقدر بهش میارزد؟ درست است که آدم در تنهایی دلیلی برای دروغگفتن ندارد. چون احتمال مواجهه با دیگری، آسیب...
-
سر به سنگ خورده
جمعه 23 شهریور 1403 23:42
دارم اشتباه می کنم. و وقتی می دانم که دارم اشتباه می کنم و همچنان از آن دست نمی کشم، غم انگیز ترش می کند. همیشه وقتی با اشتباهم مشغول لبخند زدن و لذت بردن هستم، یک صدایی مدام از جایی که نمی دانم کجاست توی گوشم می گوید: همانقدر زندگی ات تقصیر خودت است که همین الان. که حتی با اینکه می دانی داری اشتباه می کنی، باز ادامه...
-
فقدان
پنجشنبه 15 شهریور 1403 22:34
امروز بر مزار عزیزی بودم تازه گذشته مهربان عاشق نقطه اتصال چند خانواده تمام و کمال انسان و عاشق زندگی که به یکباره مرگ در بهت و حیرت بستگان و دوستان به آغوشش گرفت، منی که عادت کردم به رفتن عزیزان به نبودشان گویا سر شدگی عجیب احساسی دارم ، ابتدا انکار میکنم شاید چند روز و بعد حقیقت محکم به صورتم میخورد تمام صورتم را...
-
سرای مشیر
یکشنبه 11 شهریور 1403 22:15
برای من خارَک مزهی آبادان میده، عرق بیدمشکنسترن، مزهی شیراز و سرای مُشیر. وای از سرای مشیر ، چقدر محیط و عطر نسترن اونجارو دوست دارم من شیراز میرم فقط به عشق این سرا امشب دلم بدجور هوس شیراز و اصفهان و آباده کرده
-
کربلا
شنبه 3 شهریور 1403 23:41
قرار نبودم امسال برم کربلا ، همسر میخواست بره و درحال آماده کردن توشه سفرش بودم ،امسال پسرم هم قصد داشت پدرشو همراهی کنه اولین سفر بود براش ،با توجه به شرایط جسمی من هیچ کدام پیشنهاد همسفری ندادند ، برای کاری بیرون شهر رفتم جاده کرمانشاه شلوغ شلوغ ، نگاه به پلاک ماشینها کردم از همه جای ایران اومده بودند یکباره دلم رفت...
-
میگذرد
شنبه 3 شهریور 1403 22:52
نشسته بودی که فکرت پرید. نشسته بودی که نبضت پرید. کنار تختت روی زمین نشسته بودی که اشکت در آمد. فکر کردی که تنها هستی. و امشب رودخانه های غم و غصه به قلب کوچک تو می ریزند. دریا بوده ای پیش از این؟ شبیه لبخندی که بعد از سرکشیدن لیموناد شیشه ای وسط زلِّ گرما زدی، غمت نیز خواهد گذشت. اما این خبر خوشی برای تو که انقدر زود...