-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 آبان 1402 15:46
یه وقتایی زندگی در یه نقطهای قرارت میده که میدونی نباید اونجا بمونی! نه برای حرفِ دیگران، بلکه به خاطر احترام به خودت! اما خب داستان به همین سادگیها هم نیست. احتمالا وسط اون همه هیاهو باید ذهنت رو متمرکز کنی به خودت یادآوری کنی #ارزش های تو چی هستن چشم انداز فردی تو چیه یه مقدار ریسک سنجی کننی یبهترین قدمِ بعدیت رو...
-
دلتنگی حادثهایست که خبر نمیکند
دوشنبه 22 آبان 1402 11:23
از عزیزی شنیدم ، ایستادن در جای درست زندگی و معاشرت با دیگران، نسبتی دارد با چه تعداد شنیدنِ جملاتی چون دلم براتون تنگ شده یا دوستت دارم. او که معاشرتهای گستردهای با دوستان و آشنایان داشت به رغم مکرر شنیدن جملاتی از این دست، اما باز هم هر بار، ذوق میکرد و لبخند میزد؛ انگار که هر بار برایش تازه بود این، دلم براتون...
-
پنجره
پنجشنبه 4 آبان 1402 12:20
یادم میآید در مدرسه همیشه دلم میخواست روی نیکمتی بنشینم که نزدیک به پنجره باشد. زیباترین کلاس درسی که به یاد دارم؛ کلاسی بود که دو پنجرهی بزرگ به سمت درختهای توت داشت. در اردوها و مسافرتها هم دوست داشتم روی صندلی نزدیک پنجره بنشینم، حتی یک بار خوراکیام را به یکی از بچهها دادم تا در عوض صندلی کنار پنجره را به...
-
عجب چهارشنبه ای
چهارشنبه 26 مهر 1402 20:44
سلام امروز چهار شنبه ای است ، که از صبح گمان میکردم پنج شنبه است و همه وقتها و تحویل ها و مدارک ها برای شنبه وقت دادم و چقدر عجیب که عصر هم دعا و .... برای درگذشتگان خواندم و غروب متوجه شدم که چهارشنبه میباشد، از اون عجیبتر اینکه برای برج 9 برنامه ریزی کردم ، با استرس اینکه چقدر باید سریع کارها رو جمع بندی کنم بی توجه...
-
خودم میدونم
شنبه 22 مهر 1402 17:35
معدود روزهایی که مثل امروز تاریک و کمحرفم، زیاد پیش میاد که رفقا و عزیزانم ازم دلیل میپرسن و توقع دارن همونطور که اونها منو محرم زندگیشون و بالا و پایینش میدونن، منهم براشون توضیح بدم که چرا مثل همیشه شلوغ و خندون و پرانرژی نیستم. یکجنسی از ناامیدی هست اما که توضیحش شبیه توهین کردن به شعور خود آدمه. من میگم...
-
او می داند
جمعه 21 مهر 1402 22:08
یک جایی از رفاقت، دوستی یا رابطه هست که بی گفتن هر واژهای، میداند دیگر. کافی است بگویی میدانی تا بگوید میدانم. میداند که غمگینی میداند که خوشحالی میداند که دلتنگی میداند که خستهای میداند که سفرناکی از داشتنیهای باید زندگی چند نفری است تا بیگفتن هر واژهای بداند.
-
عشق(قسمت دوم)
چهارشنبه 19 مهر 1402 17:24
بگذارید ادامه ی دوست دختر سعید را برایتان تعریف کنم. نامه را که آمد برد، ماکارانی ها بدون اینکه بسوزند، فیت موفقی با سالاد کاهو دادند. و خوابیدم. و صبح روز بعد که بیدار شدم، دیگر یک آدم معمولی نبودم. انگار توپ آخر طارمی که کشید به بغل دروازه ی پرتقال را من گل کرده باشم و رفته باشیم مرحله ی بعد جام جهانی. چون ما هیچوقت...
-
عشق(قسمت اول)
شنبه 15 مهر 1402 15:08
سعید را بعد از مدت ها دیروز دیدم. یکبار سر کلاس کسشر مبانی تصمیم گرفته بود برای اینکه معلم را سر کار بگذارد، کنترل ویدیو پرژکتور را بردارد و حدس بزنید وقتی معلم پیدایش کرد کجا بود؟ آفرین. درست زیر میز من. بگذریم از چکی که خوردم و سه روزی که تعلیق شدم و هرچه آن مردکِ ناظم پرسید پس اگه کار تو نبوده کار کی بوده؟ گفتم...
-
دوست داشته نشدن
یکشنبه 9 مهر 1402 20:56
بخشیده نشدن، شبیه به گوریست که برایت کندهاند امّا در راه خاکسپاری، ناگهان جسدت را رها میکنند و میروند. دوستداشته نشدن، شبیه به گوریست که هر روز برایت میکَنند و هر روز زندهزنده تو را در آن دفن میکنند.
-
انسان
سهشنبه 4 مهر 1402 13:01
هواپیماهای اینگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند . ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند . در کشاکش درگیری گلوله ها پدافند ، یکی از هواپیماها را هدف گرفت هواپیما در حال سقوط بود در حالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمیشد . هواپیما به میان دریا سقوط کرد ساعتی بعد: اینجا رادیو ارتش المان ، من گزارش امروز جنگ را به سمع...
-
سه یار
یکشنبه 2 مهر 1402 00:00
داستان شب *شعرنو* زمانی به پای اتوبوس رسیده بود که همه صندلیها پر شده بودند. اصرار داشت که سوار شود. "دالون دار" موافق نبود. راننده که عمامه ای به سبک خراسانیان اصیل بر سر داشت، وقتی اصرار جوان را دید، چارپایه چوبی کنارش ر ا نشان داد و گفت: " بیا، بیا بالا، بشین ور دست خودم". جوان لبخند زنان بر روی...
-
پاییز دوست داشتنی
شنبه 1 مهر 1402 12:53
پائیز را دوست دارم. حتی اگر غمگینم کند، حتی اگر در چمدان نارنجی و کهنهاش، برایم هیچ اتفاق دلپذیری کنار نگذاشتهباشد، حتی اگر تنها و غمگین، تمام خیابان را قدم بزنم. حتی اگر باران ببارد و خیس شوم، باران شدت بگیرد و چتر نداشتهباشم، حتی اگر شب باشد و سردم باشد و از خانه دور باشم. پاییز فصل بینظیریست. آدمها را به فکر...
-
عمیق ترین نفس
سهشنبه 28 شهریور 1402 17:27
آبی بیکران (Big blue) از جمله فیلمهای محبوب من است که «ژان رنو» در نقش یک غواص آزاد، دیالوگ جذابی دارد آنجا؛ وقتی غواصی میکنی و به عمق آب میرسی باید دلیل خوبی برای برگشتن داشته باشی... این مقدمه بهانهای بود برای معرفی عمیقترین نفس (The deepest breath)؛ مستندی ماجراجویانه دربارهی غواصی آزاد که بسیار نفسگیر...
-
معنای شجاعت
شنبه 11 شهریور 1402 19:58
«میدونی چیه الی؟ تو خیلی شجاعی. » چقدر دلم میخواهد واقعا شجاع باشم، اما نیستم. «هرروز میای مدرسه، با اینکه میدونی قراره با چه چیزایی روبرو بشی؛ تو میدونی مدرسه سخته و میدونی که قراره بچههای دیگه سربهسرت بذارن، ولی بازم هرروز میای و تصمیم میگیری دوباره تلاش کنی.» ساکت میمانم و به حرفهایش فکر میکنم. امیدوارم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 شهریور 1402 15:57
کِششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد... #امیرخسرو_دهلوی
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 مرداد 1402 07:52
چه شباهت به دور از انتظاری دارند آمدن و رفتن آدمها؛ چیزهایی با خودشان میآورند و چیزهایی با خودشان میبرند تا بعد از آن آمدن، آدم دیگری شوی و بعد از آن رفتن هم.
-
جالب بود
سهشنبه 24 مرداد 1402 15:51
توی بانک، خانم متصدی و جوان آنطرف میز، یک تمبر میدهد تا بچسبانم روی فرم مربوطه. زبانم را درمیآورم و پشت تمبر را خیس میکنم. نمیچسبد. تکرار میکنم. این بار همهی زبان را تا جایی که میتوانم بیرون میدهم. خانم متصدی از کیبورد چشم گرفته و تماشاگر من است؛ - آقا چرا اینجوری میکنی؟ - مگه تفی نیست؟ - یعنی چی تفی نیست؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 مرداد 1402 07:51
آدم باید یکیو داشته باشه مثل شمس لنگرودی بهش بگه؛ «وقتی در من نگاه میکنی زخمهای من آرام میگیرند...»
-
هیچ چیز به وقت نیست
دوشنبه 2 مرداد 1402 10:51
آدم ها بد موقع بر میگردند، وقتی که نباید، وقتی که اسنپ رسیده و تو دیگر داری سوار میشوی تا دور شوی، وقتی چمدانت را تحویل بار دادهای، وقتی قهوه ات تمام شده و باید برسی به اداره. وقتی کودتا تمام شده و چشم تو به تلفن خشک شده برای شنیدن زنگ، وقتی که یاد می گیری باز هم دوست داشته نشدهای. وقتی که سالادتان را دوتایی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مرداد 1402 13:16
پدرم که همیشه اگر او را صدا میکردیم میگفت جانم، معتقد بود برخی واژهها عین وطن هستند و پر از احساس آرامش. او، جانمها را جوری میگفت تا گاهی دلمان بخواهد چندین بار صدایش کنیم تا تکرار کند این واژهی از جنس وطن را... از جنس آرامش را... از جنس صمیمیت را.
-
حرف دل
دوشنبه 5 تیر 1402 15:31
برای ویران کردن یک رؤیا زلزله آوردهاید؟ چرا زلزله؟ با او که وسعتی از شور و شوق دارد بیتفاوت باشید فراموش میشود بهزودی بعد از آنکه فرو میریزد
-
حرف دل
پنجشنبه 1 تیر 1402 07:49
ما خیلی هم ضعیف نبودیم زور سرنوشت از ما بیشتر بود
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 خرداد 1402 07:53
از عزیزی شنیدم که میگفت: ما برای ادامه دادن ناگزیر هستیم به دوست داشتن و دوست داشته شدن به رغم اینکه میدانیم در پس این ماجرا جراحت های عمیقی انتظارمان را می کشد به نام دلتنگی ، جراحت هایی که ماحصل آن بی پروایی است. او می گفت : بر ای دوست داشتن و دوست داشته شدن باید که اندکی شاید هم بیشتر از اندکی بی پروا بود
-
دلتنگی
شنبه 27 خرداد 1402 15:23
یک روزهایی یا یک جاهایی که اگر باید باشی و نباشی ، بعدش باقی نبودن ها و حتی بودن ها خیلی مهم نیست دیگر آن روزها........آن جاها مرز تب دار ادامه دادن است یا نه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خرداد 1402 23:58
دیالوگ فیلم legend خیلی زیبا میگه بعضی آدمها کاری میکنند ، دیگه نمیتونی مثل قبل دوستشون داشته باشی ولی دلت خیلی برای اون وقتایی که دوستشون داشتی تنگ میشه علت اینکه نمیشه آدمها ی گذشتمونو فراموش کنیم میدونی چیه؟؟؟؟؟ دلت برای اون نسخه از آدمی که دوستش داشتی تنگ میشه
-
تجربه
دوشنبه 8 خرداد 1402 09:48
تجربه چیز عجیبی است. یاد میگیری به وقت غم از خودت بپرسی سال بعد این موقع این غم و درد یادت خواهد ماند یا نه؟ و چون جواب "خیر" است، درد در جانت نمیپیچد. پس رقصان و شادان به مسیرت ادامه میدهی. این مزیت بزرگتر شدن است یا اطمینان از دیر شدن زندگی، نمیدانم!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 اردیبهشت 1402 07:05
فکر میکنم یکی از جذابترین شکلهای مُردن، ایست قلبی باشد. شاید، قلبی که خسته شده است در همهی این سالها از ضربانهای بیوقفه، میایستد و باقی هم به هوای با او بودن، میایستند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اردیبهشت 1402 09:11
شازدهکوچولو: از دست دادن سخته؟ روباه: بستگی داره. شازدهکوچولو: به چی؟ روباه: چی از دست داده باشی یا کی! شازدهکوچولو: کی. روباه: بازم بستگی داره. شازدهکوچولو: اینبار به چی؟ روباه: چهجوری از دست داده باشی. شازدهکوچولو: خودت تا حالا چیزی از دست دادی؟ روباه: میلیون بار. شازدهکوچولو: کسی چی؟ روباه: آره. یک بار....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 فروردین 1402 23:16
شازدهکوچولو: تا حالا شده از یکی خوشت بیاد. یعنی فکر کنی دوستش داری ولی نباید دوستش داشته باشی. نباید خوشت بیاد از او. نباید بری سراغش. روباه: چه حرفیه؟ من از هر کی خوشم اومده یا دوستش داشتم رفتم سراغش. شازدهکوچولو: هووم. فکر کنم متوجه منظورم نشده باشی. یعنی... هیچی ولش کن. روباه: شوخی کردم. اینجاها که گفتی سخت،...
-
1402
سهشنبه 8 فروردین 1402 00:58
سالی که گذشت یالی پرماجرا و سخت بود، همراه با از دست دادن عزیزانی شروع شد با تورم و گرانی و مشگلات کاری ادامه داشت و صد البته خبرهای خوب و موفقیتهایی هم داشت خلاصه اینکه سال عجیبی بود کمتر سالی بود که به این اندازه اشتیاق تمام شدنشو داشتم به امید سال شاد و بهتربرای همه دوستان