ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
توی بانک، خانم متصدی و جوان آنطرف میز، یک تمبر میدهد تا بچسبانم روی فرم مربوطه. زبانم را درمیآورم و پشت تمبر را خیس میکنم. نمیچسبد. تکرار میکنم. این بار همهی زبان را تا جایی که میتوانم بیرون میدهم. خانم متصدی از کیبورد چشم گرفته و تماشاگر من است؛
- آقا چرا اینجوری میکنی؟
- مگه تفی نیست؟
- یعنی چی تفی نیست؟
- تمبر دیگه.
دست دراز میکند و میگوید بدید به من. تمبر را به سمتش میگیرم.
میگوید: آقای عزیز تمبر تفی را چرا به من میدید؟
میگویم: خودتون گفتید.
خندهاش میگیرد و میگوید: خب من گفته باشم. شما چرا دیگه!
فرصت را از دست نمیدهم و میگویم: خیلی قشنگن.
میگوید: تمبرها؟
میگویم: نه خیر. رنگ لاک ناخنها.
جواب داد: متوجه منظورتون شدم همون اول.
میگویم: من عاشق رنگ سبز هستم.
تمبر دیگری برداشته و با نوک ناخن، کاغذ پشت تمبر را باز میکند و میگوید: ببینید اینجوری. خواهش میکنم دیگه تف نزنید. بعد هم گفت: من هم سبز خیلی دوست دارم. رنگ چشمهای شما هم قشنگه.
به اینجا که رسیدم لیوان چای را برداشتم و عموم پرسید خوب بقیهاش؟
گفتم: هیچی دیگه کارم تموم شد و تشکر کردم و خداحافظی.
عموم پرسید: یعنی شماره تلفنی؟ آی دی اینستاگرامی؟ هیچی؟
گفتم: نه.
عموم گفت: بابات راست میگه عقل نداری.
یعنی چی؟
یعنی عمو انتظار داشتن برای اینکه به نظر شخص چشم قشنگ ، رنگ لاک قشنگ بود با هم وارد رابطه بشن؟؟؟؟؟؟
قدیمی ها هم چه انتظاراتی دارن
خانم متصدی آخراش یه کم از واقعیت دور شد اما بنظر من هم بابای فرد چشم سبز درست میگه.
خواب و خیال جالبی بود. بیدار شو.
والا نقل قول بود



با اجازتون منم میخوام بگم عقل ندارید
عزیزم نقل قول بود برای خودم اتفاق نیوفتاده