دل تنگ روی ماه شما هستم بابا
هر روز و هر لحظه نبودت و نداشتنت سخت بوده برام اما این روز صدها برابر دلتنگت میشم
این صحبت که خاک سرده و ......کاملا نادرست و دروغه بابا ، گذر زمان هیچ وقت نبودتو برام عادت نکرد ، یاد گرفتم بدون تو زندگی کنم اما ابدا و اصلا نشد که فراموش بشی ،
باغ خیلی دستکاری شد اما هنوزم صدای قدمهات و نگاه با عشق و علاقه به نهال و درختهای باغ میشنوم حس میکنم ،
جایی خوندم که نوشته بود کاش به حرمت تولد صاحب این روز خدا اجازه میداد پدرها یک روز برگردن و بچه ها بغلشون کنن و بعد دوباره برن ،چه آرزو محال قشنگی ،وقتی این مطلب میخوندم قبول و خیال این اتفاق یه لرز عجیبی به تمام اعضا بدنم نشوند ، شاید سلول به سلول کالبدم در شعف و رقص بود ازاین خیال و آرزو
هر جا هستی که نمیدونم کجاست، امیدوارم شاد باشی جبران تمام سختیهای این دنیا بودنت شده باشه
آنچنان غرور و ......داشتی که هیچ وقت نشد نتونستم زبانی بگم دوستت دارم ،حس میکردم نیازی به دوست داشتن من نداری نمیذاشتی دستتو ببوسم ، اجازه نمیدادی ،چرا اجازه ندادی ؟؟؟؟؟؟؟خیلی حسرت دارم برای این کارا
شمال و هوای بارونیشو خیلی دوست دارم ،هر زمان از آخرین تونل عبور میکنم و دقیقا از یه منطقه خشک میرسم به درخت و سبزی و بوی دریا و بخار آب یه شعف و شادی عجیبی دارم ، عاشق تضاد دریا و کوه این قسمت از کشورم هستم
امشب عجیب دلتنگ این حس و حال شدم
فکر کن راه بری و بری و بری بارون باشه و چاوشی تو گوشات بخونه، عزیزدلم پریشونامو و به زیبایی تو فکر میکنم
تولدم بود
با وجود عشق ها و محبتهایی که دریافت کردم و شکر گذار، روزها و ماهها و سالی که در سالی که گذشت هستم .
اما این دلتنگی و اضطراب تو تاریکی اتاقم درک نمیکنم
گمشده ای دارم پیداش نمیکنم
آدم رفته رفته بیش از حد صبور میشود،
آگاهانه و تعمدا صبور میشود؛
و این مصیبت است.
کارلوس فوئنتس
سقوط ، از طبقه ی سوم همانقدر درد آور است
که سقوط از طبقه ی صدم!
اگر قرار است سقوط کنم،
بگذار از جایی بلند باشد. نه پَست…
یکی از قسمتهای سریال فرندز، فیبی به مانیکا میگه تو خیلی سختگیری و خیلی به همهچیز بیش از حد اهمیت میدی. از اون طرف به ریچل میگه تو هم خیلی سادهلوحی و خیلی راحت میشه سرت کلاه گذاشت.
مانیکا و ریچل سر این قضیه با فیبی دعوا و در نهایت قهر میکنند. تا مدتها هم درگیر این هستند تا ثابت کنند چیزی که فیبی در موردشون گفته نیستند.
درنهایت یه روز جفتشون به فیبی میگند: "فیبی تو خیلی عجیب غریبی!"
فیبی خیلی ریلکس میگه: "آره خب میدونم خیلی عجیبغریبم. مشکلی هم با این قضیه ندارم. ولی شمایی که معتقدید من عجیب غریبم چرا اینقذر چیزی رو که در مورد خودتون بهتون گفتم، جدی گرفتید؟"
حالا قضیه از این قراره ما توی این دنیای عجیب با یه سری آدم غریب احاطه شدیم. تنها سلاحی که داریم اینه فیبی باشیم. دیوونههای منحصربهفرد
چند روز پیش سوار اسنپ که شدم، حس کردم در زمان سفر کردهام.
راننده با سیبیلهایی پرپشت و لباسهای دههی پنجاه بود.
ماشینش بوی عطر مشهد میداد و آهنگی از جواد یساری پخش میشد.
خودرو با زنجیر های قدیمی و یک پلاک تزئین شده بود. عکس سیاهوسفید داخل پلاک خود راننده بود.
روی داشبورد هم چندتا لُنگ رنگارنگ گذاشته بود.
تنها چیزی که به جز من، در این فضا وصلهی ناجور بود، گوشیای بود که صفحهی اسنپ را نشان میداد.
رانندهی بزرگوار اعصاب درست و درمانی هم نداشت؛ به دست انداز و خط ویژهی عبور تاکسی هم اعتنایی نمیکرد.
معلوم بود با خودش خیلی حال میکند چون هرچند وقت یکبار به عکس آویزان خودش دستی میکشید و پاکش میکرد.
سرم را از پنجره بیرون بردم؛ به به! روزِ نوستالژیها بود. وانت زهواردررفتهای از کنار ماشین رد شد که که پشتش نوشتهبود: (سلطان غم مادر!)و یک پراید هم به دنبالش رفت که روی پنجرهی عقبش نوشته بود: (پیر شد پسری که دفتر خاطراتم را پر کردهبود.)
خلاصه، آن روز، روزِ دههپنجاهیها بود.
رفتم دکهی روزنامهفروشی و با ناامیدی همش مجلات جدول رو با تصور بازیگران معروف دیدم. بین معدود مجلات فرهنگی و اجتماعی فقط «فیلم امروز» به نظرم جالب اومد که اونم به سینمای قدیم پرداخته بود و برام جذابیتی نداشت، انتظار داشتم به فیلم هنری جدید یا سوژهی تازهتری پرداخته باشه.
دلم سوخت، یه زمان اینقدر مجله و نشریه بود نمیدونستیم کدومش رو انتخاب کنیم. حالا چی؟ اون تعداد محدود هم مدفون شده زیر کیک و بیسکوییت و سیگار دکهها.
اصلا نگاهش به این موضوع، گوشهی قلبم سنجاق شد.
چند روزی بود پسرم خیلی نوازشم میکرد ،بدون گفتن همه کارهایی که همیشه باید اصرار میکردم انجام میداد
اتاقش همیشه مرتب بود اما با سلیقه تر شده بود
میدیدم ،میفهمیدم چیزی گوشه ذهنش نشسته ،سرگرم زندگی هستم و بودم دقت نکردم
تا اینکه فهمیدم مادر دوستش سکته قلبی کرده و خیلی ناگهانی فوت کرده ،حتی به من نگفته بود ،مراسم تنها رفته بود از استوریها و ...دنیای مجازی فهمیدم ،سربسته سوال کردم چرا به من نگفتی بد شد که نیامدم مراسم
میشناسمش میدونم چرا نگفته ، خیلی خیلی زیاد از بچگی به اطرافش دقت داشت
باخنده و شوخی و مشت و بوکسور بازی گفت آخه تو وقت میکردی بیای 
بزرگ شدم مادر دیگه قرار نیست همه جا همراهم باشی
سلام بر ۴۰۴ 
وسلام به کسانی که ما را با سرزمینهای دلتنگی آشنا کردند بیآنکه بدانند ما چهقدر ناتوان و خسته ایم برای گذر از طوفانی که انتظارش رانداشته ایم
