آدم رفته رفته بیش از حد صبور میشود،
آگاهانه و تعمدا صبور میشود؛
و این مصیبت است.
کارلوس فوئنتس
سقوط ، از طبقه ی سوم همانقدر درد آور است
که سقوط از طبقه ی صدم!
اگر قرار است سقوط کنم،
بگذار از جایی بلند باشد. نه پَست…
یکی از قسمتهای سریال فرندز، فیبی به مانیکا میگه تو خیلی سختگیری و خیلی به همهچیز بیش از حد اهمیت میدی. از اون طرف به ریچل میگه تو هم خیلی سادهلوحی و خیلی راحت میشه سرت کلاه گذاشت.
مانیکا و ریچل سر این قضیه با فیبی دعوا و در نهایت قهر میکنند. تا مدتها هم درگیر این هستند تا ثابت کنند چیزی که فیبی در موردشون گفته نیستند.
درنهایت یه روز جفتشون به فیبی میگند: "فیبی تو خیلی عجیب غریبی!"
فیبی خیلی ریلکس میگه: "آره خب میدونم خیلی عجیبغریبم. مشکلی هم با این قضیه ندارم. ولی شمایی که معتقدید من عجیب غریبم چرا اینقذر چیزی رو که در مورد خودتون بهتون گفتم، جدی گرفتید؟"
حالا قضیه از این قراره ما توی این دنیای عجیب با یه سری آدم غریب احاطه شدیم. تنها سلاحی که داریم اینه فیبی باشیم. دیوونههای منحصربهفرد
چند روز پیش سوار اسنپ که شدم، حس کردم در زمان سفر کردهام.
راننده با سیبیلهایی پرپشت و لباسهای دههی پنجاه بود.
ماشینش بوی عطر مشهد میداد و آهنگی از جواد یساری پخش میشد.
خودرو با زنجیر های قدیمی و یک پلاک تزئین شده بود. عکس سیاهوسفید داخل پلاک خود راننده بود.
روی داشبورد هم چندتا لُنگ رنگارنگ گذاشته بود.
تنها چیزی که به جز من، در این فضا وصلهی ناجور بود، گوشیای بود که صفحهی اسنپ را نشان میداد.
رانندهی بزرگوار اعصاب درست و درمانی هم نداشت؛ به دست انداز و خط ویژهی عبور تاکسی هم اعتنایی نمیکرد.
معلوم بود با خودش خیلی حال میکند چون هرچند وقت یکبار به عکس آویزان خودش دستی میکشید و پاکش میکرد.
سرم را از پنجره بیرون بردم؛ به به! روزِ نوستالژیها بود. وانت زهواردررفتهای از کنار ماشین رد شد که که پشتش نوشتهبود: (سلطان غم مادر!)و یک پراید هم به دنبالش رفت که روی پنجرهی عقبش نوشته بود: (پیر شد پسری که دفتر خاطراتم را پر کردهبود.)
خلاصه، آن روز، روزِ دههپنجاهیها بود.
رفتم دکهی روزنامهفروشی و با ناامیدی همش مجلات جدول رو با تصور بازیگران معروف دیدم. بین معدود مجلات فرهنگی و اجتماعی فقط «فیلم امروز» به نظرم جالب اومد که اونم به سینمای قدیم پرداخته بود و برام جذابیتی نداشت، انتظار داشتم به فیلم هنری جدید یا سوژهی تازهتری پرداخته باشه.
دلم سوخت، یه زمان اینقدر مجله و نشریه بود نمیدونستیم کدومش رو انتخاب کنیم. حالا چی؟ اون تعداد محدود هم مدفون شده زیر کیک و بیسکوییت و سیگار دکهها.
اصلا نگاهش به این موضوع، گوشهی قلبم سنجاق شد.
چند روزی بود پسرم خیلی نوازشم میکرد ،بدون گفتن همه کارهایی که همیشه باید اصرار میکردم انجام میداد
اتاقش همیشه مرتب بود اما با سلیقه تر شده بود
میدیدم ،میفهمیدم چیزی گوشه ذهنش نشسته ،سرگرم زندگی هستم و بودم دقت نکردم
تا اینکه فهمیدم مادر دوستش سکته قلبی کرده و خیلی ناگهانی فوت کرده ،حتی به من نگفته بود ،مراسم تنها رفته بود از استوریها و ...دنیای مجازی فهمیدم ،سربسته سوال کردم چرا به من نگفتی بد شد که نیامدم مراسم
میشناسمش میدونم چرا نگفته ، خیلی خیلی زیاد از بچگی به اطرافش دقت داشت
باخنده و شوخی و مشت و بوکسور بازی گفت آخه تو وقت میکردی بیای 
بزرگ شدم مادر دیگه قرار نیست همه جا همراهم باشی
سلام بر ۴۰۴ 
وسلام به کسانی که ما را با سرزمینهای دلتنگی آشنا کردند بیآنکه بدانند ما چهقدر ناتوان و خسته ایم برای گذر از طوفانی که انتظارش رانداشته ایم

ما از مدتها پیش فهمیدهایم که دیگر ممکن نیست این جهان را واژگون کرد. نه حتی شکل آن را تغییر داد! یا بدبختی پیشروندهی آن را متوقف ساخت. یک راهِ مقاومت بیشتر نمانده است:
جدی نگرفتن جهان.
-بار هستی؛
میلان کوندرا
در اودیسه، هومر از نوشدارویی صحبت میکند که هلن در شراب ریخت. هرکسی از آن نوشید رنج و حزن و اندوه از یادش رفت. موقتا حافظهاش پاک شد و تا صبح هیچ اشکی گونههایش را تر نکرد. به این دارو «نپنتس» میگویند و همریشه است با «نابست»، یعنی دارویی که هر نوع دلبستگی را از بین میبرد.
در دانش پزشکی جدید هم اینچنین دارویی وجود داره همراه شوک های عجیب ،اما من نظرم اینه زندگی بدون عشق و بدون دلبستگی یه هیچ بزرگه