فقدان

امروز بر مزار عزیزی بودم تازه گذشته مهربان عاشق  نقطه اتصال چند خانواده تمام و کمال انسان و عاشق زندگی که به یکباره مرگ  در بهت و حیرت بستگان و دوستان به  آغوشش گرفت، منی که عادت کردم به رفتن عزیزان به نبودشان گویا سر شدگی عجیب احساسی دارم ، ابتدا  انکار میکنم شاید چند روز و بعد حقیقت محکم به صورتم میخورد تمام صورتم را  میسوزاند و بعد با تک تک سلولهایم درد   فقدان جدید و قدیم را  حس  میکنم قلبم مچاله میشود آن زمان است که اشک تنها درمان سوختن  قلبم میشود و بعد مجدد سر میشوم ، فریاد میزنم میگذرد   در واقع چاره ای نمانده برایم توان نگهد اشت غم ندارم 

آدمی که چیزی یا کسی را از دست داده در موقعیت غریبی‌ست. یک بار به کسی که در فقدان بود گفتم: می‌گذرد...

این کلمه برای من دوای همه‌ی دردهای عالم است، همان چیزی‌ست که روزی هزار و یک بار به وقت شادی و غم با خودم تکرار می‌کنم که این هم می‌گذرد.

اما آن دوست از شنیدنش ترسید، گفت نکند بگذرد!... گفت نکند یک روز از خواب بیدار شوم ببینم فقدان او برایم عادی شده؟ نکند دیگر این اندوه سنگین را نداشته باشم! نکند...

بله! آدم این‌جور وقت‌ها دلش می‌خواهد زیر کوه اندوه دفن شود، دلش می‌خواهد مثل آن شعر غلامرضا بروسان، غم، بشکه‌های سنگینی را در دلش جا به جا کند. بهترین چیز دنیا برای آدمی که در فقدان است انگار همان غم سنگین است، غمی که نمی‌خواهد از دستش بدهد. غمی که می‌تواند هر روز بیشتر و بیشتر در آن فرو برود و هرجور هست نگهش دارد و اگر در چنین شرایطی برگردی به او بگویی: می‌گذرد... نمی‌تواند بپذیرد.

آدمی به غمش هم خو می‌گیرد
خود این غم، تسکین است 
می‌خواهد دلتنگ آن چیز از دست رفته باشد، اگرنه خودش را دوست نخواهد داشت
و انگار باید تا ته ته غمش برود
تا بتواند از آن بگذرد.

این است که گفت: تا من نگذرم نمی‌گذرد...
راست هم می‌گفت! همیشه این ماییم که اول عبور می‌کنیم. یعنی زمان می‌آید که ما را از شش جهت بکشد و ببرد اما ما دو دستی می‌چسبیم به آن لحظه‌ی شاد یا ناشاد! روزی هزار مرتبه مرور و مزه مزه‌اش می‌کنیم. اگر زورش برسد ما را با خودش می‌برد اگرنه زمان هم در آن لحظه متوقف می‌شود و پا به پای ما می‌ماند، نمی‌گذرد، یعنی نمی‌تواند که بگذرد اما بالاخره که چی؟ 

من مدتی است آن‌قدر سبک شده‌ام که زمان بدون هیچ زوری می‌تواند من را با خودش ببرد، دیگر بند چیزی نمی‌مانم، با جریان زندگی همراه می‌شوم، کنجکاوم بدانم دیگر چه خبر است؟ چه غم‌ها و شادی‌های دیگری منتظرم مانده؟ خیلی وقت است تسلیم این رفتنم، این‌طور آرام‌ترم انگار...

یک بیت از کاظم بهمنی هم یادم می‌آید که می‌گفت:
شاخه را محکم گرفتن این زمان، بی‌فایده‌ست
برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان، بی‌فایده‌ست

بله! تقلا بی‌فایده‌ست
باید گذاشت و گذشت.
نظرات 1 + ارسال نظر
قره بالا چهارشنبه 21 شهریور 1403 ساعت 20:56

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.