| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
چند روز پیش سوار اسنپ که شدم، حس کردم در زمان سفر کردهام.
راننده با سیبیلهایی پرپشت و لباسهای دههی پنجاه بود.
ماشینش بوی عطر مشهد میداد و آهنگی از جواد یساری پخش میشد.
خودرو با زنجیر های قدیمی و یک پلاک تزئین شده بود. عکس سیاهوسفید داخل پلاک خود راننده بود.
روی داشبورد هم چندتا لُنگ رنگارنگ گذاشته بود.
تنها چیزی که به جز من، در این فضا وصلهی ناجور بود، گوشیای بود که صفحهی اسنپ را نشان میداد.
رانندهی بزرگوار اعصاب درست و درمانی هم نداشت؛ به دست انداز و خط ویژهی عبور تاکسی هم اعتنایی نمیکرد.
معلوم بود با خودش خیلی حال میکند چون هرچند وقت یکبار به عکس آویزان خودش دستی میکشید و پاکش میکرد.
سرم را از پنجره بیرون بردم؛ به به! روزِ نوستالژیها بود. وانت زهواردررفتهای از کنار ماشین رد شد که که پشتش نوشتهبود: (سلطان غم مادر!)و یک پراید هم به دنبالش رفت که روی پنجرهی عقبش نوشته بود: (پیر شد پسری که دفتر خاطراتم را پر کردهبود.)
خلاصه، آن روز، روزِ دههپنجاهیها بود.