| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
داشتم به مبحثی دربارهی کار تیمی گوش میکردم که به عنوان فینیشر برخوردم.
برای موفقیت یک تیم، افراد با ویژگیهای متفاوتی باید حضور داشته باشند تا کار به بهترین نحو انجام شود. یکی از آن ویژگیها، تمامکنندگی یا فینشر بودن است.
در ذهن من فینیشر کسی است که بعد از نهار تند تند ظرفها را میشوید و آبچکان را خالی میکند.
یا کسی که تا لباسهای روی بند را جمع نکند و تا نزند و ترتیباثر ندهد ول کن نیست.
یا کسی که میداند با خردهریزهای حاصل از خانهتکانی یا اسبابکشی چکار کند.
یا بعد از نقاشی/خیاطی/درسخواندن/کاردستی یا هر چیزی، بساطش را جمع میکند.
یا آخر مهمانی بلد است آدمها را روانه کند بروند خانههاشان.
صفحههای اضافی کامپیوتر را ببندد.
کسی که نقطهگذار خوبی است.
کتابها را تمام میکند.
کس که چراغها را خاموش میکند.
راستش من آن کسی هستم که میتوانم شروع کنم. یک عالمه صفحه باز کنم، متن شروع کنم، پارچه برش بزنم، پیام بدهم، حتی غذا درست کنم، اما تمامکننده بودنم لنگ میزند.
انرژیام بعد از پایان کار به جمعوجور کردن نمیکشد.
کاش یک نفر بود، میآمد و کارها را بدون غر زدن، تاکید میکنم، بدون منت گذاشتن و غر زدن تمام میکرد.
توی تاریکی جاده پیش میرفتیم. راه به اندازهای روشن میشد که نور چراغها کش میآمدند.
بچه که زل زده بود به تاریکی گفت انگار جاده دارد توی بازی لود میشود. به نظرم توی بازی خدا با دنیا هم همین شکلی است. به هر جا که نگاه کنی، کمکم واضح میشود. فقط باید جلو بروی!
من هم همینطور فکر میکنم بچه جان. همه چیز از دور تار و نامفهوم است. برای فهمیدنش باید بروی توی دلش. راه دیگری ندارد.
به من اینو گفت:
اگر منظورتان این است که دیگر از من استفاده نکنید، کاملاً به انتخاب خودتان احترام میگذارم.
بعد از این حواب باشکوه ،به این فکر کردم که دو دهه گذشته برنامه های زیادی استفاده کردم و دوستان خوبی برای هم بودیم و لحطات خوبی گدروندیم و همراه های خوبیداشتم و بعد همینطور مودبانه خداحافظیکردیم از این نوع خداحافظی دیگه زیاد لذت نمیبرم دوست دارم بهم بگه نرو وووو
