ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه!
راستش من هیچوقت جزء گروهی نبودهام که از تعطیلات عید خوششان میآید. نوروز برای من دقیقا تا لحظه تحویل سال ذوقوشوق دارد. آن ولوله داخل پیادهروها و قیلوقال فروشندهها، نگاه دوباره به رخت و لباس که آیا مناسب جشن شروع دوباره هست یا نه، بوی تمیزی و پاکیزگی خانه، ذوق عیدیخریدن و گرفتن (حتی اگر یک برگ اسکناس نو و تانخورده باشد)، رنگکردن تخممرغ، انتخاب سفره هفتسین و چیدن وسایلش، برق چشم بچههایی که به ماهیهای گلی نگاه میکنند (قول میدهیم ماهیگلیها را آزاد کنیم، عصبانی نشوید!)، به فکر اموات در آخرین شب جمعه سالبودن، نگاه چندباره به ساعت تحویل سال که اینبار چهموقع روز است و کجا باشیم و قبل از آن شام شب عید را صرف کنیم یا بعدش رشتهپلو را بخوریم که تا پایان سال رشته امور دستمان باشد و همهوهمه چیزهایی است که شادی و خوشی در وجودم میآورد، اما به محض اینکه توپ سال نو درمیشود و دیدهبوسی سالمبارکی به پایان میرسد، این شادی و خرمی هم در وجودم به پایان میرسد.
اوایل فکر میکردم این یک بیماری است؛ مثلا در مایههای سندروم رسیدن بهار یا اختلال قطبین بهاری (که حتما روانشناسان نمونههای آن را از داخل نامهها و یادداشتها و خاطرات کلی آدم معروف و غیرمعروف پیدا کردهاند و دمنوش مربوط به آن را هم در کشوی میزشان دارند)، اما به تازگی متوجه شدهام که این حالت ریشه در ماجرای پیچیده اشتیاق دارد؛ شوق رسیدن بهار، فکر پشتسرگذاشتن یک مرحله و واردشدن به دورانی نو، اشتیاق نوشدن و پس از آن چه اتفاقی میافتد؟ یکباره با شهری روبهرو میشوی ساکت و کمتحرک، با مراسم و دیدارهایی تکراری و چندباره و تعطیلاتی طولانی و کسالتآور؛ انگار نبض زندگی در شهر خاموش میشود. آیا سهم ما این بود از آنهمه اشتیاق اینکه کسی میآید؟
گمان میکنم اشتیاق را هیچوقت نباید از دست داد، اشتیاق به آمدن بهار قلب آدم را پرتپش میکند، اما چهبسا دهها بهار آمده باشد و ما در لَختی و عادت به تکرار، بودونبودش را حس نکرده باشیم.
درخت مرده هم بعد از شوق، برگ تازه میدهد. کم از درخت نباشیم.