راز دلتنگی هایت اول سال من



کیه کیه در می‌زنه من دلم می‌لرزه!


راستش من هیچ‌وقت جزء گروهی نبوده‌ام که از تعطیلات عید خوششان می‌‌آید. نوروز برای من دقیقا تا لحظه تحویل سال ذوق‌وشوق دارد. آن ولوله داخل پیاده‌روها و قیل‌وقال فروشنده‌ها، نگاه دوباره به رخت و لباس که آیا مناسب جشن شروع دوباره هست یا نه، بوی تمیزی و پاکیزگی خانه، ذوق عیدی‌خریدن و گرفتن (حتی اگر یک برگ اسکناس نو و تانخورده باشد)، رنگ‌کردن تخم‌مرغ، انتخاب سفره هفت‌سین و چیدن وسایلش، برق چشم بچه‌هایی که به ماهی‌های گلی نگاه می‌کنند (قول می‌دهیم ماهی‌گلی‌ها را آزاد کنیم، عصبانی نشوید!)، به فکر اموات در آخرین شب جمعه سال‌بودن، نگاه چندباره به ساعت تحویل سال که این‌بار چه‌موقع روز است و کجا باشیم و قبل از آن شام شب عید را صرف کنیم یا بعدش رشته‌پلو را بخوریم که تا پایان سال رشته امور دستمان باشد و همه‌وهمه چیزهایی است که شادی و خوشی در وجودم می‌آورد، اما به محض اینکه توپ سال نو در‌می‌شود و دیده‌بوسی سال‌مبارکی به پایان می‌رسد، این شادی و خرمی هم در وجودم به پایان می‌رسد.


اوایل فکر می‌کردم این یک بیماری است؛ مثلا در مایه‌های سندروم رسیدن بهار یا اختلال قطبین بهاری (که حتما روان‌شناسان نمونه‌های آن را از داخل نامه‌‌ها و یادداشت‌ها و خاطرات کلی آدم معروف و غیرمعروف پیدا کرده‌اند و دمنوش مربوط به آن را هم در کشوی میزشان دارند)، اما به تازگی متوجه شده‌ام که این حالت ریشه در ماجرای پیچیده اشتیاق دارد؛ شوق رسیدن بهار، فکر پشت‌سرگذاشتن یک مرحله و واردشدن به دورانی نو، اشتیاق نوشدن و پس از آن چه اتفاقی می‌افتد؟ یکباره با شهری روبه‌رو می‌شوی ساکت و کم‌تحرک، با مراسم و دیدارهایی تکراری و چندباره و تعطیلاتی طولانی و کسالت‌آور؛ انگار نبض زندگی در شهر خاموش می‌شود. آیا سهم ما این بود از آن‌همه اشتیاق اینکه کسی می‌آید؟

گمان می‌کنم اشتیاق را هیچ‌وقت نباید از دست داد، اشتیاق به آمدن بهار قلب آدم را پرتپش می‌کند، اما چه‌بسا ده‌ها بهار آمده باشد و ما در لَختی و عادت به تکرار، بودونبودش را حس نکرده باشیم. 


درخت مرده هم بعد از شوق، برگ تازه می‌دهد. کم  از درخت نباشیم.

هنوزم وقتیکه ...........

آهنگ  خوب گوش بدیم


هنوزم وقتی که نزدیکت میشم

نفسم حبس میشه تو سینه



بامزه ترین تبریک عیدم

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام


سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

روز همه آقایون مبارک،

مگر تو چند نفر بودی

رفتی آواره شد خانه ماندم غریبانه لعنت به بی کسی
قلب من این چنین آسان نمی لرزید
عشقت اما به غم هایش نمی ارزید
دنیا را بردی همراهت به نابودی
دنیا غم شد مگر تو چند نفر بودی


آهنگ رضا بهرام چقدر زیبا بود شبم رو ساخت

بیقرارم

بیا برگرد از این شبا دلم پره آخه دل از دلت دل نمیبره
بیا پیشم از حال دل برات بگم به خاطرت با دنیا من بهم زدم
بیا پیشم ببین که بی هوا شدم نفس نبود که داد بی صدا شدم
ببین حال این دل خرابه و نفس نفس نبود تو عذابه و
بیقرارم نتونستم که آرومت کنم دلشو ندارم نمیتونم فراموشت کنم بیقرارم
منو شهر و قدم بارون و نم بیقرار


زیباترین اهنگ محسن ابراهیم زاده

همینجوری

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود


................................................................................................


یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد 

بلکه دست از سر آزردن ما بردارد 


تفسیر دلتنگی

چه مستأصل می‌شوند کلمات گاهِ تفسیر دلتنگی، دلشوره، فراق، دوری و حتی استرس


تا بسنده شوند به همین؛ «اینجای قفسه‌ی سینه‌ام، اینجای قلبم یک جوریه. چه جوری بگم، انگار که جنگ شده، انگار که...»