آدم ها بد موقع بر میگردند، وقتی که نباید، وقتی که اسنپ رسیده و تو دیگر داری سوار میشوی تا دور شوی، وقتی چمدانت را تحویل بار دادهای، وقتی قهوه ات تمام شده و باید برسی به اداره. وقتی کودتا تمام شده و چشم تو به تلفن خشک شده برای شنیدن زنگ، وقتی که یاد می گیری باز هم دوست داشته نشدهای. وقتی که سالادتان را دوتایی خوردهاید، او رو به احمدآباد نشسته و تمام مدت حرفی نزده و تو تا به چنگال کشیدن آخرین تکه ی مرغ همهچیز را در خودت هضم کرده ای برای رفتن، برای همیشه رفتن.
آدمها بد موقع بر میگردند، بد موقعی را برای دوست داشتن انتخاب میکنند ، بد موقعی را برای کنار آمدن با خودشان انتخاب میکنند، بد موقع را برای ابراز احساسات انتخاب میکنند...وقتی ثانیه ها ته کشیده، تو دست دست کردهای برای گرفتن اسنپ، برای تحویل چمدان به بار، سفارش قهوهی تک نفره، تنها دویدن در جنگ، تنها جنگیدن، تنها زمین خوردن، تنها گز کردن کوه سنگی، تنها قورت دادن بالزامیک و هی با انگشتانت انگشتانش را نواختهای برای یک اتفاق کوچک خوب، یک لبخند....
برای آنها قرن ها طول میکشد فکر کردن، اما برای تو کسری از ثانیه است. حالا تو بخوان انتظار عاشقانه، تو بخوان انتظار دوستانه....چه فرقی میکند سوار اسنپ شدن و رفتن یا تغییر نیمکت در کلاس سوم انسانی ....
آدمها بدموقع بر میگردند، وقتی که نباید و این دیر شدنها برای تو کسری از ثانیه طول میکشد.
آلما
پدرم که همیشه اگر او را صدا میکردیم میگفت جانم، معتقد بود برخی واژهها عین وطن هستند و پر از احساس آرامش.
او، جانمها را جوری میگفت تا گاهی دلمان بخواهد چندین بار صدایش کنیم تا تکرار کند این واژهی از جنس وطن را... از جنس آرامش را... از جنس صمیمیت را.
برای ویران کردن یک رؤیا زلزله آوردهاید؟
چرا زلزله؟
با او که وسعتی از شور و شوق دارد بیتفاوت باشید
فراموش میشود بهزودی بعد از آنکه فرو میریزد
از عزیزی شنیدم که میگفت:
ما برای ادامه دادن ناگزیر هستیم به دوست داشتن و دوست داشته شدن به رغم اینکه میدانیم در پس این ماجرا جراحت های عمیقی انتظارمان را می کشد به نام دلتنگی ، جراحت هایی که ماحصل آن بی پروایی است.
او می گفت : بر ای دوست داشتن و دوست داشته شدن باید که اندکی شاید هم بیشتر از اندکی بی پروا بود
یک روزهایی یا یک جاهایی که اگر باید باشی و نباشی ، بعدش باقی نبودن ها و حتی بودن ها خیلی مهم نیست دیگر
آن روزها........آن جاها مرز تب دار ادامه دادن است یا نه
دیالوگ فیلم legend خیلی زیبا میگه
بعضی آدمها کاری میکنند ، دیگه نمیتونی مثل قبل دوستشون داشته باشی
ولی دلت خیلی برای اون وقتایی که دوستشون داشتی تنگ میشه
علت اینکه نمیشه آدمها ی گذشتمونو فراموش کنیم میدونی چیه؟؟؟؟؟
دلت برای اون نسخه از آدمی که دوستش داشتی تنگ میشه
تجربه چیز عجیبی است. یاد میگیری به وقت غم از خودت بپرسی سال بعد این موقع این غم و درد یادت خواهد ماند یا نه؟
و چون جواب "خیر" است، درد در جانت نمیپیچد. پس رقصان و شادان به مسیرت ادامه میدهی.
این مزیت بزرگتر شدن است یا اطمینان از دیر شدن زندگی، نمیدانم!
فکر میکنم یکی از جذابترین شکلهای مُردن، ایست قلبی باشد.
شاید، قلبی که خسته شده است در همهی این سالها از ضربانهای بیوقفه، میایستد و باقی هم به هوای با او بودن، میایستند.
شازدهکوچولو: از دست دادن سخته؟
روباه: بستگی داره.
شازدهکوچولو: به چی؟
روباه: چی از دست داده باشی یا کی!
شازدهکوچولو: کی.
روباه: بازم بستگی داره.
شازدهکوچولو: اینبار به چی؟
روباه: چهجوری از دست داده باشی.
شازدهکوچولو: خودت تا حالا چیزی از دست دادی؟
روباه: میلیون بار.
شازدهکوچولو: کسی چی؟
روباه: آره. یک بار.
شازدهکوچولو: چرا یک بار؟
روباه: چون وقتی کسی را از دست میدی ، دیگه سراغ به دست آوردن نمیری تا دوباره از دست بدی.
شازدهکوچولو: چه تلخ!
روباه: کاریش نمیشه کرد.