برو

چقدر از این دروغ ها گفتیم و همزمان چه غوغایی درونمان بود که هیچ کس جز خودمان نشنید


برو

پیامبر صحابه‌ای داشت به‌نامِ «ابو دردا».
ابو دردا هروقت، در هر جایی که می‌دید بچه‌ها از سر شیطنت گنجشک‌ها را با تیروکمان شکار می‌کنند، بدون معطلی به‌سراغ‌شان می‌رفت. به بچه‌ها پول می‌داد، گنجشک‌ها را از آن‌ها می‌خرید و بعد، آزادشان می‌کرد.

ترجمهٔ قدیمی فارسی این حکایت در متون کهن چنین است:
«از ابودردا حکایت کنند که او از پسِ کودکان رفتی و از ایشان گنجشک خریدی و رها کردی و گفتی: برو و بِزی



گاهی ما هم گنجشک‌های طفلکی بی‌پناهی هستیم که باید یکی ما را از خودمان نجات بدهد و بگوید: برو و بِزی!

هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم 

که دیگران چیزی از آن درک نکنند.

هر کسی سفر خودش را میرود...!


همیشه به نوشتن علاقه داشتم ، نوجوان بودم قصه های کوتاه مینوشتم با دخترهای همسن و سالم تو باغچه حیاط دور هم جمع میشدیم و با چه شور و شوقی براشون  میخوندم  ، حس میکنم برگشتم به سالها قبل ،سالهایی که تمام شب به آخر قصه ها فکر میکردم .

تو کتاب (نون نوشتن) محمود دولت ابادی انگار داره وصف حال منو تو این تیکه از کتابش میگه:


دیگران بیرون مرا می بینند و چه بسا به تصوری که از من دارند ، غبطه می خورند اما درون من!

درون مرا هیچ کس نمی تواند ببیند، حتی نزدیک ترین کسان من ،تازه، چه میتوانند بکنند؟ در نهایت احساس همدردی


حرف دل

بین پاییز و زمستان فصلی است 

به نام  فصل گریه 

که در آن روح بیشتر از هر زمان دیگر به آسمان نزدیک است

تولدت مبارک رفیق


اینطور که خاطره ها دارن میگن ،گویا فردا تولد یه رفیق قدیمی است ،یک روز جلوتر تولدت مبارک



فردا مسافرم و شاید اینترنت نداشته باشم ، 120ساله باشی رفیق

آذر ماه و خاطره هاش

آذر خانم زیبا دوست داشتنی ،باتو خاطره های زیادی دارم، ماه دوست داشتنی من ، ❤️


زیاد فکر کرده‌ام به اینکه دوست دارم چطور بمیرم. مردن قهرمانانه را همیشه تحسین کرده‌ام. مدتی است اما تصویر مرگی آرام بعد از نماز را بیشتر دوست دارم. چنین تصویری از جسد بی‌جانم بیشتر به دلم می‌نشیند.




برگرفته شده از moncoindesolitude.blog.ir