همیشه به نوشتن علاقه داشتم ، نوجوان بودم قصه های کوتاه مینوشتم با دخترهای همسن و سالم تو باغچه حیاط دور هم جمع میشدیم و با چه شور و شوقی براشون میخوندم ، حس میکنم برگشتم به سالها قبل ،سالهایی که تمام شب به آخر قصه ها فکر میکردم .
تو کتاب (نون نوشتن) محمود دولت ابادی انگار داره وصف حال منو تو این تیکه از کتابش میگه:
دیگران بیرون مرا می بینند و چه بسا به تصوری که از من دارند ، غبطه می خورند اما درون من!
درون مرا هیچ کس نمی تواند ببیند، حتی نزدیک ترین کسان من ،تازه، چه میتوانند بکنند؟ در نهایت احساس همدردی
بین پاییز و زمستان فصلی است
به نام فصل گریه
که در آن روح بیشتر از هر زمان دیگر به آسمان نزدیک است
اینطور که خاطره ها دارن میگن ،گویا فردا تولد یه رفیق قدیمی است ،یک روز جلوتر تولدت مبارک

فردا مسافرم و شاید اینترنت نداشته باشم ، 120ساله باشی رفیق
زیاد فکر کردهام به اینکه دوست دارم چطور بمیرم. مردن قهرمانانه را همیشه تحسین کردهام. مدتی است اما تصویر مرگی آرام بعد از نماز را بیشتر دوست دارم. چنین تصویری از جسد بیجانم بیشتر به دلم مینشیند.
کنار پنجره رو به خیابان نشستم ، با چشمهای بسته به صدای جارو پاکبان گوش میدم،روزهای گذشته مرور میکنم ،ساعات و روزهای نفس گیری بود، بین شلوغی خیابانها و جامعه خشمگین ،من اما در پیچ و خم راهرو بیمارستان و نگاهم به آسمان و توکلم به خدای مهربان و گوشم به صدای دکتر و پرستار که خبر خوش از اتاق عمل و بخش آی سی یو برام بیارن
سخت بود و گذشت و همچنان در حال گذراندن روزها ی سخت هستم ،اما دقیقا شبیه کسی که در حال غرق شدن بوده و تقریبا ناامید از نجات در لحظه های آخر دستی برای کمک براش باز شده باشه، بی حسی عجیبی دارم دیگه از مسیر سخت روبرو و سختی ها و دستور عمل های پزشک نمیترسم ،انگار حالا که از عمق آب بیرون آمدم باور کردم که دیگه از اون روزها سخترنمیشه و میگذره ، روزهای خوب میان