بماند یادگار

ما را به سخت جانی این همه امید نبود



یک رولت شکلاتی از بهترین شیرینی فروشی ، داخل یخچال بود. از صبح چشم و قلبم پی‌اش می‌رفت. یکی دوبار در یخچال را باز کردم، به رولت نگاهی کردم و به جایش انگشتم را در ظرف سمنو زدم و در یخچال را بستم.

بعدازظهر وسط کتاب خواندن یک آن دلم چایی خواست. آنقدر عطش چایی‌ام زیاد بود که پله‌ها را دوتا یکی پایین آمدم و کتری را روشن کردم. بدون اینکه به روی خودم بیاورم از صبح دلم پی آن رولت بوده، با یک بی‌محلی تمام عیار رولت را بیرون آوردم‌. انگار قرار بود تلخ‌ترین چایی دنیا را بخورم و سرسوزن چیز شیرینی در خانه نبود! انگار رولتی که تمام امروز ذهنم را اشغال کرده بود، یک طفیلی بود که ناچار بودم بخورمش. از سر اجبار. از سر لطف. از سر احترام به آن بدبختی که هیچ خواستاری نداشت و من به داد گندیدنش رسیده بودم!

رولت بیرون آمده از یخچال را بدون توجه به اینکه بهانه‌ای برای خوردن با چایی بوده، 《با منت》 در دهانم گذاشتم و زیر کتری را خاموش کردم.


پی‌نوشت: جای کتری و رولت، آدم‌ها را بگذارید و ماجرا را بسط دهید به ارتباطاتمان.

چل شدم

به قول دوستی عزیز 

نمیشد   ا میکرون بیاد و شرمنده بشیم و از درب خونه بدون دعوت کردن به منزل بره ،شرمنده می‌شدیم ،چقدر من خانم و میهمان نوازم آخه

خوش آمدی ولی خیلی خری


بی تربیت تا من و با خودش نبره ول کن نیست 



حرف دل

هرگز نمی‌توانی چیزی را که قرار است
از دست بدهی نگه داری
تو فقط قادر هستی چیزی را که داری
قبل از آن‌که از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی
.

دلتنگی

یادم نمیکنی و زیادم نمی‌روی 

                                      یادت بخیر یار فراموشکار من 



شهریار


زند وکیلی.


تولد

تولدم 24 ام بود و گذشت ، امسال برای اولین بار معنی سوپرایز تولد و فهمیدم .

چند سالی هست  پروژه ای را با چند نفر از اشناها انجام میدم .خیلی تلاش کردم و میکنم که کار در مسیر خوبی انجام بشه روزهای سختی داشتم و پر استرس اما همین که گروه شاد بودند وپر انرزی ، در این بازار خراب و درامدهای کم کرونایی گروه رو به جلو بود خوشحال بودم .مثل همیشه گاهی کم می اوردم و خب توان کمتری نسبت به سالهای قبل داشتم و همه بیرون رفتنها دیدو بازدیدها و جلسات با کنترل صد  در صدی بود اما احساس خوبی داشتم و دارم

روز 24 که تولدی بسیار خصوصی از طرف پسرم برگذار شد و روز بعد از طرف دوستان دعوت شدم به میهمانی که  مثلا برای تولد یکی از بچه های گروه  برگذار میشد و منم  به دلیل اینکه اصلا روز تولدم و به هیچ کدام از همکارها نگفته بودم بیخیال از همه چیز به میهمانی رفتم بعد از کلی بحث کاری و گفتگو خودمونی  یکی از بچه ها  با چرخش از طرف دوستمون که مثلا تولدش بود کیک تولد گذاشت جلوم    خیلی خوشحالم کردند خصوصا اینکه در واقع  تنها کیک تولد و میهمانی تولد نبود همگی به اتفاق از اینکه پروژه اینقدر خوب پیش میره تشکر میکردند . موقع برگشت فقط خدارو شکر میکردم که حداقل اگر شاید طول زندگی بلندی نداشته باشم  اما عرض خوبی داشته و اگر روزی نباشم  یادم خواهند کرد 

خدایا شکرت

تولده تولده

تقویم داره میگه فردا تولده یه نفره

حرف دل

مثل خیلی چیزهای شخصی

هر کسی هم یک رنج شخصی دارد که

هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند آن را بفهمد
.