آخرش یک نفر از راه میرسد
که بودنش جبرانِ تمامِ نبودنهاست
جبرانِ تمامِ بی انصافیها و شکستنها …
یکی که با جادویِ حضورش دنیایِ تو را متحول میکند …
جوری تو را میبیند که هیچ کس ندیده …
جوری تو را میشنود که هیچ کس نشِنیده …
و جوری روحِ خسته تو را از عشق و محبت اشباع میکند
که با وجود او دیگر نه آرزویی میماند برایِ نرسیدن
و نه حسرت و اندوهی برای خوردن …
دستش را که گرفتی در چشمانش که نگاه کردی بگو:
تو مثل باران هستی
بارانی از گل
بارانی از مهر
بارانی از لبخند
بارانی که به زندگی کویری من جان بخشید
با تو بودن را دوست دارم، چرا که تو را دوستت دارم آرام جانم
تا همیشه پای تو میمانم
حواست باشد!
بعضی آدمها خودِ معجزهاند انگار
آمدهاند تا تو مزه خوشبختی را بچشی
آمدهاند تا دلیلِ آرامش و لبخندِ تو باشند
آمدهاند که زندگی کنی
این پاسخ کیانوریوز به سوال «فکر میکنی وقتی میمیریم چه اتفاقی میافته؟» برای من اعتباری به اندازه هزار هزار آیه و بیت الغزل داره؛
«میدونم دل کسانی که دوستمون دارن واسمون تنگ میشه»
یعنی چرا این وقت شب هوس میکنی یه فیلمهایی ببینی که بعدش ، خودتو فحش بدی و بگی این چیا بود دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی چی واقعا




خاطره ها
نه می کُشند، نه زنده می کنند
آنها مانند یک بمب ساعتی
در لحظه تصورِ یک حالِ خوب
غافلگیرت می کنند...
فرقش در این است
در لحظه تکه تکه می شوی،
لحظه ای بعد بلند می شوی،
تکه هایت را جمع می کنی
و دوباره ادامه میدهی
1400هم تمام شد ، سالی پر فراز و نشیب و صد البته همراهی خدا
خدایا برای همه روزهای سخت و کرونایی شکر
خدایا برای همه ساعتهایی که تنها بودم و هیچ چیزی جز لطف و همراهیت نتونست از وسط آتش اضطراب و نگرانی نجاتم بده شکر
خدایا به همه کسانی که امسال کنارم نیستند آرامش و آمرزش عطا کن که تویی مهربانترین مهربانان
خدایا سال پیش رو آخرین سال و ماه و روز زندگیم قرار نده
خدایا همه عزیزانم در آرامش و آسایش قرار بده
خدایا گشایش گره زندگی به دست نامردان قرار نده
لبخند بر لبهای دوستانمان در این سال همیشگی کن
آمین
یک رولت شکلاتی از بهترین شیرینی فروشی ، داخل یخچال بود. از صبح چشم و قلبم پیاش میرفت. یکی دوبار در یخچال را باز کردم، به رولت نگاهی کردم و به جایش انگشتم را در ظرف سمنو زدم و در یخچال را بستم.
بعدازظهر وسط کتاب خواندن یک آن دلم چایی خواست. آنقدر عطش چاییام زیاد بود که پلهها را دوتا یکی پایین آمدم و کتری را روشن کردم. بدون اینکه به روی خودم بیاورم از صبح دلم پی آن رولت بوده، با یک بیمحلی تمام عیار رولت را بیرون آوردم. انگار قرار بود تلخترین چایی دنیا را بخورم و سرسوزن چیز شیرینی در خانه نبود! انگار رولتی که تمام امروز ذهنم را اشغال کرده بود، یک طفیلی بود که ناچار بودم بخورمش. از سر اجبار. از سر لطف. از سر احترام به آن بدبختی که هیچ خواستاری نداشت و من به داد گندیدنش رسیده بودم!
رولت بیرون آمده از یخچال را بدون توجه به اینکه بهانهای برای خوردن با چایی بوده، 《با منت》 در دهانم گذاشتم و زیر کتری را خاموش کردم.
پینوشت: جای کتری و رولت، آدمها را بگذارید و ماجرا را بسط دهید به ارتباطاتمان.